تبلیغات
فروی - حکایت
 
فروی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا شیخی
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


جاوا اسكریپت


استخاره آنلاین با قرآن کریم

 
داستان روزانه

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

تعبیر خواب آنلاین



جاوا اسكریپت

کد انفجار حباانواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس


شنبه 11 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا شیخی




پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید:

«مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشینم؟»

دختر جوان با صدای بلند گفت:

«نمی خواهم یک شب را با شما بگذرانم تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند.

پس از چند دقیقه دختر به سمت آن پسررفت و در کنار میزش به او گفت:

... «من روانشناسی پژوهش می کنم و میدانم مرد ها به چه چیزی فکر میکنند،گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟»

پسر با صدای خیلی بلند گفت:

«200 دلار برای یک شب!!؟ خیلی زیاد است!!!»

وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غیر عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد:

« من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص بیگناهی را گناهکار جلوه بدهم.»







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 11 بهمن 1393 07:10 ب.ظ
ایولللللللللللللللل
دمت گرم
خیلی باحال بود
عجب پسری بوداااااااااااا
شنبه 11 بهمن 1393 11:11 ق.ظ
سلام
مطالبت خیلی قشنگه
ممنون که زحمت میکشی
اهل دوستی هستی؟؟
یه عالمه دوست منتظرتن...
یه سز بهم بزن...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.